خرید بک لینک
مست اشکممست اشکم رو به هش باش شدی سیر هار زآن مشو سیری هاری که ندارد گو چه حالی یافتی تو روزی بود و روزگاری بهر لقمه ای زِ نان دست هر کس که تو دیدی از جگر کردی فغان آن فغانت بهر اشکم واین زِ پر مستی آن هر دو از روحی پلید است پس به هش باش وبدانآدمی با ذات پاک است که تواند گفت من است منِ آدم هم شرف دان که آن فرا جسم وتن استپس چو قحطی آیدت رو چهره را لرزان مکن چون به آن چهرۀ لرزان کَنی عزت را زِ بنیا که در وقت فراخت مشو بیگانه زِ خود چونکه

برچسب: نویسنده: نگار اکبری تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:58

ملحد می گوید : من خدائی را پذیرم که به صوت آید به گوش یا به چشم بینم مر اورا تا یقین یابم به هوش پاسخی دارم به هش باش ظرفیت دانی چه هست ؟ گوش و چشم را هردو ظرف دان چون توان آری بدست فرکانس چشم وگوش را بین چه ظرفی راست توان بیش از آن چشمی ندارد، گوشی صوتی را از آن آنچه را بینی زِ خالق کائنات است لا بغیر تو زِ گردش هم نبینی شب و روزی در مسیر پس زِ فکر خام برون آی تا شناسی خود چه ای که توقع داری بینی در توانی که نه ای من به چندین جا نوشتم روبخوان و هش به دار تا نگردی تو اسیر فکر خام در روزگار

برچسب: نویسنده: نگار اکبری تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:58

صفحه بندی