مست اشکممست اشکم رو به هش باش شدی سیر هار زآن مشو سیری هاری که ندارد گو چه حالی یافتی تو روزی بود و روزگاری بهر لقمه ای زِ نان دست هر کس که تو دیدی از جگر کردی فغان آن فغانت بهر اشکم واین زِ پر مستی آن هر دو از روحی پلید است پس به هش باش وبدانآدمی با ذات پاک است که تواند گفت من است منِ آدم هم شرف دان که آن فرا جسم وتن استپس چو قحطی آیدت رو چهره را لرزان مکن چون به آن چهرۀ لرزان کَنی عزت را زِ بنیا که در وقت فراخت مشو بیگانه زِ خود چونکه
برچسب:
نویسنده: نگار اکبری
تاريخ: يکشنبه
2 ارديبهشت
1403 ساعت: 12:58